سه شنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۹

دنیای صفر و یک

هفت توصیه برای حضور در جلسه دفاع – قسمت اول

باید خوشحال باشد، اما نگران و کلافه است. به آخرین روز تحصیلش در دوره کارشناسی ارشد رسیده و تا چند ساعت دیگر دانش‌آموخته این مقطع خواهد شد. در دو سال گذشته چقدر منتظر امروز بوده که آن را جشن بگیرد. اما حالا دعا می‌کند این چند ساعت پیش‌رو مثل برق و باد بگذرد و اثری از آن هم در ذهنش باقی نماند. عقربه‌های ساعت بی‌توجه به بی قراری او بر مدارشان آهسته می‌گردنند و جلسه دفاع به زودی برگزار خواهد شد. اگر اعضا خانواده‌اش هم برای حضور در جلسه آمده باشد، ظاهراً آنان هم حال و روزی بهتر از او ندارند. از نگاهشان معلوم است که نگرانند. ولی خودشان را خونسرد نشان می‌دهند. حتی فکر می‌کند حضورشان بر نگرانی‌اش افزوده است. به سرعت از این تصوّر پشیمان می‌شود و از درون به خود نهیب می‌زند که باید محکم باشد. الان وقت این افکار ناخواسته نیست. تا چند دقیقه دیگر جلسه شروع می‌شود و باید همه مقدمات آماده شود.

یکبار دیگر از چینش دقیق ظرف‌های میوه و شیرینی روی میز مطمئن می‌شود. فایل پاورپوینت را از روی فلش کوچکش بر صفحه دسکتاپ کپی کرده است. هرچند کامپیوتر کهنه‌ای است، اما به هر زحمتی که شده فایل چندمگابایتی او را باز می‌کند. کامپیوتر خسته‌ای است. خدا می‌داند تا امروز چند فایل پاورپوینت سنگین را برای جلسه‌های مشابه به نمایش درآورده است. رمقی برایش نمانده اما با او همکاری می‌کند. حتی فونت‌های فایل اصلی را هم به درستی نشان می‌دهد. ولی هنوز ویدئو پروژکتور آمفی‌تاتر، کامپیوتر خسته را نمی‌شناسد. هول می‌شود و کمک می‌خواهد. دوستش را که به تازگی دفاع کرده، و برای دلگرمی او در جلسه حاضر شده، صدا می‌زند. اما او هم سررشته چندانی در امور فنی ندارد. می‌گوید مشکل مشابهی در روز دفاعش پیش آمده بود، اما مسئول سمعی بصری دانشکده در طرفه‌العینی آن را حل کرده است. اما امروز کاری فوری برایش پیش آمده و چند ساعتی مرخصی گرفته است. این هم از شانس و اقبال اوست. تمام دو سال گذشته هر روز او را در سایت دانشکده می‌دیده و باید همین امروز و همین ساعت برود مرخصی. همیشه همین طور است. کارهایش به دقیقه نود می‌کشد و در همان دقیقه نود مشکلی پیش می‌آید. اما الان وقت این فکرها نیست باید چاره‌ای بیاندیشد. اگر بخواهد از شانس و اقبالش گله کند فرصت از دست می‌رود و جلسه بدون نمایش پاورپوینت شروع می‌شود.

گرفتار همین افکار است که یکی از هم‌کلاسی‌ها که کمی بیشتر از کامپیوتر سر در می‌آورد به کمک می‌آید. چند باری کامپیوتر را ریسِت و اتصال‌ها را وارسی می‌کند. ظاهراً همه چیز درست است، اما هنوز مشکل حل نشده است. ناگهان گویی معجزه‌ای رخ می‌دهد و مسئول سمعی و بصری – که تازه از مرخصی ساعتی بازگشته – با همان لبخند همیشگی و اطمینانی که معمولاً در چهره دارد وارد سالن می‌شود. این بار هم معلوم می‌شود که کارش را خوب بلد است و در چند ثانیه مشکل را حل می‌کند. گره‌ای در دنیای کامپیوتر و رسانه‌های صوتی و تصویری نیست که نتواند باز کند. آچار فرانسه دانشکده است. خدا خیرش دهد به موقع رسید. گویا کابلی از میان کابل‌ها درست متصل نشده یا نفر قبلی دکمه‌ای را به اشتباه فشرده بوده است. نمای پاورپوینتی که چند روز گذشته برای تهیه آن ساعت‌ها وقت صرف کرده بر دیوار آمفی‌تاتر ظاهر می‌شود. موجی از آسودگی بر فضای جلسه حاکم می‌شود و همه خیالشان راحت می‌شود. البته پیغامی از دستگاه بر صفحه ظاهر شده که فیلترش غبار گرفته و عمر لامپش هم رو به پایان است و باید هر چه زودتر تعویض شود، اما همه امیدوراند این یکی دو ساعت را دوام آورد.

میکروفن را امتحان می‌کنند. کار نمی‌کند. خراب شده؟ باطری ندارد یا سیمش بریده؟ معلوم نیست چه اتفاقی افتاده است. نگران می‌شود. می‌خواهد با چند ناسزا به شانس و اقبالش حمله کند که مسئول سمعی و بصری وارد عمل شده و دکمه سیاه کوچکی را روی دسته میکروفن با اشاره انگشت رو به جلو حرکت می‌دهد و می‌گوید: «امتحان می‌کنیم، یک، دو و سه» و صدایش در سالن می‌پیچد. میکروفن سالم بوده و فقط باید یکی آن را روشن می‌کرده است. حالا یعنی همه چیز مرتب شده و جلسه رسمیت می‌یابد. اسلایدی که بر دیوار نقش بسته و صدایی که با کمک میکروفن می‌تواند در سالن بپیچد، اعلانی برای شروع رسمی جلسه است.

منتظر اشاره استاد راهنماست که شروع کند. اما هنوز یکی از داوران نرسیده است. می‌گویند جلسه مهم دیگری داشته که دیر شروع شده و لاجرم دیر هم به پایان می‌رسد. با خود می‌گوید امان از این جلسه‌های بی‌پایان! در این فکرهاست که می‌بیند استاد راهنما به موبایل داور غایب زنگ می‌زند. از آن سوی خط صدای ضعیفی به گوش استاد می‌رسد که: «این جلسه رو به پایان است، شما شروع کنید من خودم را سریع می‌رسانم» و بعد قطع می‌کند.

با قطع این مکالمه کوتاه مجوز شروع جلسه صادر می‌شود و همه نگاه‌‌های نگران که به سوی استاد راهنماست دوباره آرام می‌شود و به سوی او باز می‌گردد. حالا نوبت اوست. صدایش کمی می‌لرزد اما به تدریج بر خودش مسلط می‌شود. عنوان دو خطی پایان‌نامه را می‌خواند: «…». از استادان راهنما و مشاور به خاطر همه همکاری‌های دلسوزانه‌ای که داشتند تشکر می‌کند. این تشکر چنان صادقانه است که خودش هم باورش نمی‌شود آنان را بخشیده است. به خاطر همه ایمیل‌هایی که دیر پاسخ دادند، همه روزهایی که مجبور بود برای جلسه‌ای چند دقیقه‌ای یک ساعت در دانشکده منتظر بماند، همه فصل‌هایی از پایان‌نامه که مجبور شد بارها ویرایش کند. حتی به خاطر ایرادهایی که به نیم‌فاصله‌ها، نقطه‌گذاری و نوشتن استنادها از او گرفته‌اند. همه را بخشیده است. حتی کمی دلش هم برایشان می‌سوزد. می‌داند که پرمشغله و گرفتارند، تعداد دانشجویان زیاد است و نمی‌توان بیش از این انتظار داشت. بالاخره تاب و توان آدم‌ها محدود است و این همه کار بر دوششان سنگینی می‌کند. همه این فکرها در طول و عرض چند دهم ثانیه از ذهنش به سرعت می‌گذرد و البته چیزی جز سپاس و تشکر بر زبانش جاری نمی‌شود.

دوباره فکرش را منسجم می‌کند و اسلایدها را با سرعتی زیاد – و گاه با دقتی کم – از رو می‌خواند. فایلی که تدارک دیده، متن‌های طولانی و نفس‌گیری دارد. خواندن هر یک از این جمله‌های طولانی کار ساده‌ای نیست. انگار زمانی که مشغول نوشتن آن‌ها بوده، فکر خواندنشان در روز دفاع نبوده است. چند غلط املایی و اشتباه تایپی هم تازه نمایان می‌شود. با خود می‌گوید: «عجیب است با این همه دقت باز چند مورد از قلم افتاده است!». اما فعلاً جای این حرف‌ها نیست و باید بی‌وقفه ادامه دهد. دوباره فکرش را منسجم می‌کند. اسلایدها یکی پس از دیگری بر دیوار سفید نقش می‌بندد اما تمامی ندارند. هنوز صحبتش گرم نشده، استاد راهنما اشاره می‌کند که وقت تنگ است و باید زودتر به نتیجه‌گیری برسد. این در حالی است که نیمی از مطالب را نخوانده است و هنوز حرف‌های زیادی برای گفتن دارد.

دوباره نگران می‌شود و بر سرعت کلامش می‌افزاید. هر اسلاید را که می‌بیند دعا می‌کند آخرین باشد. اما او برای ۲۰ دقیقه فرصتی که دارد ۶۰ اسلاید تدارک دیده است! جدول‌ها و نمودارها را به سرعت مرور می‌کند. حتی از خیر نمایش برخی از آن‌ها می‌گذرد و سرانجام به صفحه‌ای می‌رسد که عنوان زیبای «نتیجه‌گیری» را با خود دارد. البته هنوز کار تمام نشده و اشاره به محدودیت‌های تحقیق و پیشنهادهایی برای پژوهش‌های آتی باقی مانده است. اصلاً دلش نمی‌خواهد محدودیت‌ها را بخاطر آورد. اما چاره‌ای ندارد. پرسشنامه‌هایی که حدود یک سوم آن‌ها پر نشده باقی ماند، مصاحبه شوندگانی که اجازه ندادند صدایشان ضبط شود و او در تمام طول مصاحبه مجبور بود حرفهایشان را به سرعت بنویسد، انتظامات اداره‌ای که معرفی‌نامه او را نپذیرفتند و راهش ندانند، مدیرانی که گرفتارتر از آن بودند که درباره کارشان با او صحبت کنند و همه موانعی که این راه را برایش دشوار کرده بود. تیتروار به آن‌ها اشاره می‌کند و امیدوار است پژوهشگران فردا با موانع کم‌تری مواجه شوند.

سرانجام اسلاید آخر که پایانی بر این ماراتن است بر دیوار آمفی‌تاتر نقش می‌بندد: «با تشکر از حوصله شما». در میانه تصویری از منظره‌ای زیبا، که معلوم نیست کجای این کره خاکی است. چه اهمیتی دارد، فعلاً این منظره دیوار شرقی آمفی‌تاتر را تزئین کرده است. کمی به آن تصویر چشم‌نواز خیره می‌شود و حس مسافری را دارد که خسته به مقصد رسیده است. چشمش به گوشه‌ای از تصویر می‌افتد که با جمله‌ای قصار از یکی از بزرگان توجه همه را به خود جلب می‌کند: «برای موفقیت فقط باید …» یا «روزهای سخت درگذرند و …». عجب جمله حکیمانه‌ای!. راستی اگر قبل‌تر به معنای این جمله فکر می‌کرد، شاید مسیر پایان‌نامه این‌قدر برایش دشوار نمی‌شد. البته الان وقت این حرف‌ها نیست. اصلاً این حرف‌ها برای کتاب‌ها و قصه‌هاست. او فعلاً در جلسه دفاع است. جلسه‌ای که شوخی ندارد و سرنوشت‌ساز است. چند دهم ثانیه‌ای در این افکار غوطه‌ور است که صدای کف زدن حاضران موفقیت نیمه نخست جلسه را تایید می‌کند. احساس خوشی از سبکی دارد و خیالش کمی راحت شده است. هرچند هنوز نیمه دوم جلسه باقی مانده است. درست مثل نیمه دوم بازی فوتبال که گویا از نیمه اول مهم‌تر است. البته مطمئن نیست که فوتبال این‌گونه باشد. در همه این سال‌ها هر وقت خواسته مسابقه فوتبالی را از تلویزیون تماشا کند، یادش آمده که درس یا امتحان داشته و زمان مناسبی برای آن نبوده است. درست مثل الان که باید حواسش را جمع کند؛ و باید به پرسش‌های داور پاسخ گوید. دوباره نگران می‌شود. اما جنس این نگرانی متفاوت است. بیشتر کنجکاو است بداند نخستین اشکالی که داور مطرح می‌کند چیست. نکند ایرادی اساسی بگیرد و کل کار را به زیر علامت سئوالی به بزرگی این سالن آمفی‌تاتر بکشد. نکند با همه این دقت‌ها و وسواسی که داشته، در نوشتن پایان‌نامه اشتباهی نابخشودنی مرتکب شده باشد. همچنان در این افکار است که استاد راهنما از داور خارجی دعوت می‌کند نظرات علمی خود را ایراد کند.

داور خارجی هم ابتدا از داور داخلی می‌خواهد که آغازگر بحث باشد. اما او نمی‌پذیرد و این تعارف کمی رد و بدل می‌شود. سرانجام داور خارجی تسلیم شده، کمی در صندلی خود جابجا می‌شود؛ عینکش را به چشم می‌زند و بحث را با تعریف و تمجید از کار مفصلی که انجام شده آغاز می‌کند. اولش باور می‌کند اما از سویی نیز می‌داند که در هر صورت این بخش جز ثابت همه جلسه‌های دفاع است و حرف‌های اصلی هنوز مانده است. در جلسه دفاع دوستش نیز همین داستان بود. داور ابتدا به ارزشمندی آن تحقیق و نتایج سودمند آن اشاره کرد و بعد چندین اشکال اساسی از روش تحقیق و چگونگی ارائه یافته‌ها مطرح کرد.

پس از آن مقدمه کوتاه، داور – به قولی عامیانه‌تر – می‌رود سر اصل مطلب! در صفحه‌ای مجزا کلی یادداشت نوشته است و از آیتم اول شروع می‌کند و می‌گوید: «در پاراگراف دوم از صفحه هشت پایان‌نامه شما جمله‌ای با این مضمون آمده که …» و هنوز جمله‌اش به پایان نرسیده که استادان راهنما و مشاور با شتاب صفحه هشت را باز می‌کنند. اما به نظر همه چیز در آنجا مرتب است. او بارها این فصل اول را خوانده است و چندین بار اصلاح شده و ظاهراً نباید مشکلی داشته باشد. اما گویا مسئله‌ای وجود دارد. زیرا هنوز مسئله اصلی پایان‌نامه به خوبی تبیین نشده است. باید این قسمت را دوباره ویرایش کند، که البته مشکلی جدی نیست و با کمی حوصله رفع خواهد شد.

همه منتظرند که داور خارجی نکته دوم را مطرح کند و او دوباره به صفحه یادداشت خود باز می‌گردد و با کمی تردید و تامل می‌گوید: «در صفحه ۵۴ شما نوشته‌اید که …» و باز همان سناریو تکرار می‌شود. البته این بار قضیه با یک ویرایش ساده حل نمی‌شود و ابهامی روش‌شناختی پیش آمده و باید تکلیف آن روشن شود. تلاش می‌کند موضوع را توضیح دهد، اما گویا داور خارجی هنوز قانع نشده است. اینجاست که استاد راهنما محتاطانه مداخله می‌کند و با اشاره به یک نکته کلیدی گره از کار می‌گشاید. دوباره خیال همه راحت می‌شود. خطر برطرف شد. با خود می‌گوید خدا خیرش دهد به دادم رسید. استاد خوب هم نعمتی بود و من نمی‌دانستم. اینجاست که معلوم می‌شود با تخصص و تجربه چه گره‌های که گشوده نمی‌شود. بعد استادش یادآوری می‌کند که این نکته را قبلاً به او گفته است. یادش نیست، شاید فراموش کرده است. شاید آن روز فکر نمی‌کرده که نکته مهمی است که باید به آن بیشتر توجه کند. خلاصه هر چه بود به خیر می‌گذرد.

نوبت به داور دوم می‌رسد که مستقیم از جلسه پیشین خودش را به این جلسه رسانده است. دوباره همان تعارف‌ها تکرار می‌شود. گریزی از آن هم نیست و بخشی از روال مرسوم جلسه است. اتفاقاً خیلی هم بد نیست و فرصتی برای تنفس به او می‌دهد. ضمن آنکه همه ما به تشویق و تایید نیاز داریم. به قول مارک تواین که می‌گوید: «با یک تعریف خوب می‌توانم دو ماه دیگر کار کنم!».

داور دوم می‌گوید گفتنی‌ها را استاد ارجمندمان – اشاره به داور نخست دارد – گفتند و من فقط برحسب وظیفه به چند نکته اشاره می‌کنم. واقعاً هم راست می‌گوید. با کلیت کار موافق است و فقط چند اشکال را یادآوری می‌کند. شماره صفحات هم در چند جای پایان‌نامه اشتباه شده و باید اصلاح شود. چکیده انگلیسی هم که ندارد. البته دارد اما در نسخه‌ای که به او داده شده از قلم افتاده است. اما این گناه داور نیست؛ چکیده انگلیسی را ندیده است و علم غیب هم ندارد. برخی از منابع نیز از شیوه نامه مستند سازی پیروی نکرده و باید اصلاح شود. به چند منبع هم در متن اصلی استناد شده که هیج ردپایی از آن‌ها در فهرست منابع نیست. برعکس این هم صادق است. در فهرست منابع مشخصات کتابشناختی چند منبع معروف دیده می‌شود که معلوم نیست چه نقشی در این تحقیق داشته‌اند! تازه به خاطر می‌آورد که بعد از آخرین ویرایش فصل دوم فراموش کرده فهرست منابع را با متن نهایی تطبیق دهد و همه این مشکلات از این فراموشی ناشی می‌شود.

نوبت به استادان راهنما و مشاور می‌رسد که حرف خاصی ندارند. خوشحالند که این تحقیق به فرجام نیکویی رسیده است و از داوران به خاطر دقتی که در مطالعه این اثر داشته‌اند صمیمانه تشکر می‌کنند. با خود می‌گوید واقعاً جای تشکر هم دارد. خواندن ۳۰۰ صفحه متن خشک و رسمی با این همه جدول و نمودار کار آسانی نیست. شاید خودش هم حاضر نباشد دوباره آن را بخواند!

بعد هم از حاضران در جلسه دعوت می‌شود که چند لحظه‌ای بیرون از سالن تشریف داشته باشند تا هیئت داوران وارد شور شوند. او هم همراه دیگران سالن را ترک می‌کند. جعبه‌های شیرینی را باز می‌کنند و همه در حالی که مشغول خوردن شیرینی هستند از ارائه بی‌نظیر او تعریف می‌کنند: «عالی بود، بی‌نظیر بود، استحقاق نمره کامل را داری. اصلاً این پایان‌نامه در حد رساله دکتری بود» اما تعریف‌های آن‌ها را خیلی باور ندارد و فکر می‌کند بیشتر برای دلخوشی او این حرف‌ها را می‌زنند. با این حال تشکر می‌کند و از حضورشان سپاسگزار است.

آن چند دقیقه کندتر از همیشه می‌گذرد. نگرانی به اوج خود رسیده و کلافه‌اش کرده است. سرانجام در سالن باز می‌شود و استاد راهنما حاضران را به حضور دوباره در جلسه دعوت می‌کند. همه سر جایشان با حالتی نیم‌خیز می‌نشینند، چون می‌دانند چند لحظه بعد باید سالن را ترک کنند. بعضی از آن‌ها هنوز در حال خوردن شیرینی هستند. او که از صبح لب به چیزی نزده، احساس می‌کند سطح قند خونش به کم‌ترین حد خود رسیده و از اضطراب توان نشستن ندارد. بی‌صبرانه منتظر شنیدن نتیجه ارزیابی داوران است.

استاد راهنما از حاضران می‌خواهد قیام کنند. صورت جلسه دفاع را با صدایی رسا می‌خواند: «با تائیدات خداوند متعال در مورخ … جلسه دفاع از پایان‌نامه کارشناسی ارشد خانم/آقای … با عنوان … برگزار شد. هیئت داوران پس از مطالعه گزارش نهایی و شنیدن توضیحات شفاهی نامبرده، پایان‌نامه ایشان را به شرط اصلاحات جزئی پذیرفته و آن را با درجه عالی و نمره … تایید می‌کنند». صدای تشویق حاضران در سالن می‌پیچد. همه به غیر از او خوشحالند. با خود می‌گوید: «بعد از این همه تلاش حالا …!». انتظاری بیش از آن داشته و به نظرش تحقیق او از کار دوستش که یک ماه پیش دفاع کرده و نوزده و نیم گرفته بود خیلی بهتر است. یعنی کدام یک از این اعضا محترم هیئت داوران نمره پایین داده است. احتمالاً کار داور خارجی است. اصلاً از همان ابتدا معلوم بود تصمیمش را گرفته است. شاید با استاد راهنما مشکلی داشته و خواسته اینجا تلافی کند. یعنی استاد راهنما از او دفاع نکرده است. یعنی به آنان نگفته چقدر زحمت کشیده‌ام. چقدر برای یافتن منابع در اینترنت و کتابخانه جستجو کردم. در همین افکار غوطه‌ور است که همه با چهره‌هایی بشاش و خندان به او تبریک می‌گویند. نوبت به عکس یادگاری می‌رسد و باید لبخند بزند.

دوربین‌هایی که امروز هویتشان را از دست داده و به عنوان بخشی فرعی از موبایل‌ها شده‌اند بدون فلاش و بدون حس و حال دوربین‌های واقعی عکس‌های بی‌کیفیتی می‌گیرند. احساس خستگی می‌کند. می‌خواهد خوشحال باشد که همه چیز به خوبی و خوشی تمام شده است، اما هنوز کاملاً مطمئن نیست که باید خوشحال باشد یا ناراحت. با خود می‌گوید: همین بود، یعنی تمام شد. یعنی فردا پایان‌نامه‌ای که هنوز به پایان نرسیده وجود خارجی ندارد. همچنان در این افکار است که دوستانش یکی پس از دیگری از او خداحافظی می‌کنند و سالن آمفی‌تاتر دوباره خالی و ساکت می‌شود. یکی باید ظرف‌های میوه و شیرینی را جمع کند و زندگی به روال طبیعی خود باز می‌گردد…

آنچه در این قسمت خواندید شرحی نسبتاً مبالغه‌آمیز از یک جلسه دفاع فرضی بود، که بیشتر حاصل تجربه و مشاهدات نویسنده از چهار نقشی بوده که در پانزده سال گذشته در این زمینه داشته است: به عنوان شنونده حاضر در چندین جلسه دفاع از سال ۱۳۷۷ تاکنون؛ دانشجوی کارشناسی ارشد برای دفاع از پایان‌نامه خود در سال ۱۳۷۹؛ دانشجوی دکتری برای دفاع از رساله در سال ۱۳۸۵ (البته شیوه برگزاری جلسه دفاع دکتری او کمی با این شکل متفاوت بود. زیرا در دانشگاه‌های انگلستان جلسه دفاع فقط با حضور استادان داور انجام می‌شود و استادان راهنما و مشاور – اگر هم در جلسه حضور داشته باشند – حق صحبت ندارد جلسه دفاع همان جلسه امتحان است و فقط دانشجو باید پاسخگو باشد)، و سرانجام در نقش راهنما، مشاور و داور از سال ۱۳۸۵ تا امروز.

هرچند ممکن است این توصیف کمی مبالغه‌آمیز به نظر برسد؛ اما بعید است دانشجویانی که این تجربه را دارند حداقل با بخشی از این سناریوی فرضی موافق نباشند. زیرا جلسه دفاع – مثل هر امتحان دیگر – معمولاً با اضطراب و نگرانی همراه است؛ و این کاملاً طبیعی است. با این حال می‌توان با چند تکنیک ساده از این نگرانی کاست، که در قسمت دوم این یادداشت توصیه‌هایی در این زمینه مطرح خواهد شد. پس اگر مایلید این توصیه‌ها را بشنوید، لطفاً ادامه مطلب را در پست بعدی این سایت بخوانید.

برچسب‌ها: اشتراک‌گذاری این نوشته در تلگرام

نوشته‌های مرتبط:

درباره نویسنده
| تعداد ارسال‌ها: 77

مهندس «عرفان زیده‌سرایی» مدرک کارشناسی خود را در رشته مهندسی کامپیوتر از «دانشگاه آزاد اسلامی واحد لاهیجان» در سال 1390 اخذ کرده‌اند و در سال 1394 نیز موفق به اخذ مدرک کارشناسی ارشد با درجه عالی در رشته مهندسی کامپیوتر از «دانشگاه آزاد اسلامی واحد خرم‌آباد» شده‌اند. ایشان به صورت تخصصی به ترجمه و تالیف کتاب‌های کامپیوتری مشغول می‌باشند و در زمینه‌های پردازش تصاویر دیجیتال، الگوریتم‌های رمزنگاری، الگوریتم‌های موازی و تجزیه و تحلیل سیستم‌های نرم‌افزاری فعالیت می‌کنند. خوانندگان محترم می‌توانند از طریق آدرس پست الکترونیکی «info@BinaryWorld.ir» با ایشان در ارتباط باشند.

دیدگاه‌ها

0 دیدگاه

نوشتن دیدگاه